تمنای وصال


غـم مخور، معشوق اگـر امروز و فـردا می کند
شــيــر دورانـديـش بـا آهـــو مــدارا مـی کـنـد

زهـر دوری بـاعـث شـيـريـنـی ديـدارهــاسـت
آب را  گــرمــای تـابـسـتـان گــوارا مـی کـنـد

جـز نـوازش شيوه ای ديـگـر نمی داند نـسـيـم
دکـمـه ی پـيـراهـنـش را غنچه خـود وا می کند

روی زرد و لرزشـت را از کـه پنهان می کنی؟
نـقـطـه ضـعـف بـرگ هــا را باد پـيـدا می کند

دلبرت هـر قـدر زيـبـاتـر، غـمـت هـم بـيـشـتـر
پـشـت عـاشـق را هـمـيـن آزارهــا تا می کـنـد

از دل همچون زغالم سرمه مي سازم که دوست
در دل آيـيـنـه دريـابـد  چــــه بـا مـــا مـی کـنـد

نه تـبـسـم، نه اشـاره، نه سـوالـی، هـيـچ چـيـز
عاشـقـی چـون مـن فـقـط او را تماشا می کـنـد



نوشته شده در چهارشنبه 19 شهریور 1393ساعت 11:31 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)


Design By : Pichak

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟