خدایا: داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است. نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد … کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد … کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم… بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم… کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم… میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت . . . در این دنیایی که نامردان عصا از کور میدزدند من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم. . . با تو الفبای عشق را آموختم ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم به تو و کلبه عشقمان بالیدم تو همه گمشده ام شدی حال که اینچنین شیفته توام باش تا در کنارت آرامش یابم من زخم دلت بودم ، پویای دلم گشتی مرهم به دلت بستم ، غوغای دلم گشتی باران دلت بودم ، در کوه تنت پنهان چون چشمه جوشان صحرای دلم گشتی آنگه که زدم پنجه ، برتار دلت ای دوست موسیقی جانبخش رویای دلم گشتی از شیشه بنا کردند ، بنیان دل تنگت چون قصر بلورین دنیای دلم گشتی چون شمع شدی سوزان ، برجان و دلم تابان تا روشنک بزم شب های دلم گشتی صورتگر نوپای احوال رخت بودم چون نقش چلیپای دیبای دلم گشتی در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم چون سلسله مهری ، بر پای دلم گشتی آزاد و رها بودم ، در بند شدم اینک شادم که در این محبس، یارای دلم گشتی مشتاق دلم بودی ، من باغ دلت گشتم در کشتی بحر عشق ، سکان دلم گشتی از هر نفست روحی ، از کالبدم خیزد انفاس مسیحای ایمان دلم گشتی اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ریزد شیوایی هر شعر دیوان دلم گشتی از نرمی و حسن و لطف، چون شاخ گلی بودی تک شاخ گل سرخ گلدان دلم گشتی ای شیفته جانان ، دیگر به چه می تازی اینک که تو تک تاز میدان دلم گشتی رفتی و سبوی دل ، خالی ز شرابت شد می باز بر این تشنه ، باران دلم گشتی زین شرحه چه ها گویم ، ای شرح زبان من آغاز دلم بودی پایان دلم گشتی در تیرگی شامت ، شب تاب دلت بودم چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتی گفتی که مرا دریاب ، ای تاب و توان دل من تاب دلت گشتم ، بی تاب دلم گشتی من فاتح دژهای دل های کسان بودم تو فاتح یکتای ، ابواب دلم گشتی آنگاه که پیوستند ، جان من و تو در هم آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتی گفتی که برفت از دست ، آرام و قرار دل آنگه که شراب هجر ، در جام دلم گشتی گفتم به نهان با تو ، از هجر چه می گویی اینک که تو آغاز و فرجام دلم گشتی گه گاه در اندیشه ، رخسار تو می دیدم فریاد که رخسار ، مادام دلم گشتی دیگر مرو از پیشم ، مهمان دل ریشم پیش آی که چون شهدی ، در جام دلم گشتی پایان رهی بودیم ، زین راز شدیم آغاز بر بال دلم بنشین ، پرواز دلم گشتی این راز مگو زنهار ، با بی خبران اغیار گنجینه به دل بسپار ، همراز دلم گشتی چون زمزمه ای گشتم ، کارام دلت باشم آرام دلم بردی ، فریاد دلم گشتی استاد بدم چندی ، در مکتب من بودی این رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتی اکنون که بشد اینسان ، آباده ما ویران در کوی پریشانی ، میعاد دلم گشتی گفتی که به شب ها خواب ، از دیده گریزان شد من خواب دلت گشتم ، بیدار دلم گشتی گفتی که دوائی کن زین زخم دل ما را درمان دلت گشتم ، بیمار دلم گشتی گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام گفتی که توئی راکب ، افسار دلم گشتی از مهر چه می خواهی ، ای تشنه این چشمه انکار همی بودم ، اقرار دلم گشتی گرچه رخسار مهر پیدا نیست شام هجران همیشه یلدا نیست تا که مجنون نگشته ای خامی هر دلی جای دل عشق لیلا نیست موج باش و به رنگ دریا شو موج دریا ز دریا جدا نیست غایب از خویش بوده ای یک عمر دل حریم حضور آیا نیست؟ دل به خورشید بسته ام آیا هر غروبی نشان فردا نیست؟ منم پروردگارت خالقت از ذره ای ناچیز 





صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر مارا، سوی ما بازا
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هرکس به جز با ما چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟ هیچ!
بگو با ما چه کم داری عزیزم؟ هیچ!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و جهان و نور و هستی را
برای جلوه ی خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو، چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم، پروردگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم !
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من؟
بگو، جز من کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است
برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
| Design By : Pichak |




نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید