تمنای وصال

 

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر
خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست
سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر

ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر
یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست
ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر

هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد
یا نبض گل سرخ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن
در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد

چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر
آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی
آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر

در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست
دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه، نـام مــــادر
شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392ساعت 17:15 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)

نوشته شده در چهارشنبه 04 اردیبهشت 1392ساعت 17:21 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)

زندگی فرصت بس کوتاهی است
تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست
مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ
که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک
نفس سبز بهاری جاری است

 

نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین 1392ساعت 11:03 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)

 

نوشته شده در یکشنبه 04 فروردین 1392ساعت 11:17 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)


پروردگارا 

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

که هر چه را تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هرچه را تو زود می خواهی دیر نخواهم

نوشته شده در شنبه 03 فروردین 1392ساعت 16:59 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

نوشته شده در یکشنبه 06 اسفند 1391ساعت 13:29 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر یک ساعته عمری که در او داد کند
حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد
تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

نوشته شده در شنبه 05 اسفند 1391ساعت 22:40 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)

پروردگار من...!!

جهان سرشار از دلبستنها

و دل شکستنهاست

و چه حسی دارد وقتی

دل شکسته از دل بستنها

به تو روی می آورم تا

در کنار تو بار دیگر آرامشی

را تجربه کنم که در کنار بندگانت

از دست دادمش...!!!

نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت 16:46 توسط zomorrod| ارسال نظر(3)

وقتی باختم ،"مسیر" را یافتم!

در بزرگراه زندگی همیشه "راهت" راحت نخواهد بود.

هر" چاله ای " چاره ای به من آموخت.

دوباره فکر کن ، فرصت ها دوبار نمی شوند،

برای جلوگیری از "پس رفت" پس باید رفت.

نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن 1391ساعت 18:54 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)

اگر کسی واقعا تو را دوست بدارد،

به ساز آرام بودنت کفایت می کند

و هرگز از تو نمیخواهد رقاص ساز هایش باشی . . .

نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن 1391ساعت 18:32 توسط zomorrod| ارسال نظر(0)


Design By : Pichak

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا