در شبی تیره تر از شبهای بدر پادشاهی بر سر محراب قدر سجده بر خاک خدا بنهاده بود تیغ کینه بر سرش بنشسته بود مردمان حق را به ناحق سوختند آتشی از بهر خود افروختند فرق سر بشکافت زان سر که او همسرش پهلو شکست از بهر او زان سبب بر آدمیت ضربه خورد فرق انسان برشکافت از جهل خُرد بستر مولا دگر خالی شود کوفه هم خالی ز خوش نامی شود شب شد و سیمای او بر خاک شد گویی انسان باطنش در خاک شد خالق من ، خوب دانم دیده ای خوب دانم فرق او بوسیده ای رفت مولا فُزتُ و رَبِّ الکَعبه گفت یک شبی را بهر انسان ناله گفت... 
| Design By : Pichak |

نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید